ثمین عشق مامان وبابا

دخترم زمینی شد

14 روز تا تولد 1 سالگی

سلام ثمین نازم میدونم عزیم خیلی وقته نیومدم اخه تو انقدر سر منو گرم کردی که اصلا وقتی برام نمیزاری شیطونک من الان قشنگ بل میری از 10ماهگی رفتی اولین مروارید ها ی زندگیت 10 ماهه بودی گه اومدن بیرون الان 14 روز دیگه تولدت کاملا شطون شدی مامان میگی بابا میگی به و ده دد میگی یه وقتایی عمه هم میگی رفت میگی میگم خیلی بلا شدی
15 مرداد 1394

بدون عنوان

دختر نازم 28 اسفند نوبت مراجعه به بهداشت بود خیلی کم وزن گرفته بودی250 گرم بیشتر نبود وای انقدر استرس ولی خانم قهرمانی که مسعول شماست گفت تمام غزا ها را بهت بدم 4 وعده غزا البته اول شیر برای 15 تاریخ زد امروز رفتیم صبح الحمد الله عالی بود
15 فروردين 1394

هنر مندی های دخترم

در ۶ماهگی اغلتیدن و عوضسر در تشک خواب شب  در ۷ ماگی نشستن البته از ۶میتونستی ولی من این کار نکردم  وقتی اساب بازی بخوای دستت را میاری بالا بهش میگی بیا  وبهترین بازی شما اینکه تو بغل بابا باشی من بگمیام بخورمت تو شون های بابا قایم بشی وترسناک ترین چیز اسباب بازی های متحرک تا تکون بخورن سرت را میزاری تو شونم سرت را ابه سمت دیگه میچرخ‌ونی انشالله با هنرمندی های دیگه زود زود بیام
4 فروردين 1394

بدون عنوان

سلام به گل دخترم خوشگلکم دلم خیلی میخواد که زود زود به وبت سر بزنم ولی خودت نمیزاری وقتی خوابم میری باید سریع به کارهام برسم شما در تاریخ ۲۸اسفند شدی ۸ماهه ا     دیگه داری کم کم بزرگ میشی دخمل گلم الانم که دارم برات این پست میزارم ساعت ۴صبح یه بیخوابی به سرم زده گفتم به وبت سر بزنم ۲۰اسفند بود که با بابایی رفتیم اتلیه اولین عکسهای  اتلیه ای الحد الله خیلی خوب ژست گرفتی اخه شما یه عروسک داری سوت میزنه وموش هست نمیدوگم چی میبینی تو این موش که تا میبینی میخندی ما هم موشی بردیم اون خاله عکاسم واقعا خنده های شما را  سریع عکس میگرفت ۲۹هم عکسهای ثمین جون اماده شد خیلی خوب شده بودحالا با عکسهایی نوروزی برای  خاله ها ...
4 فروردين 1394

بدون عنوان

سلام دوست داشتنی من این روزها انقدر منو مشغول خودت کردی که دیگه گزر شب وروز را نمیفمم فقط این دانشگاه لعنتی سد راهم که نمی تونم تمام وقت ر اختیار شما باشم شما 28 بهمن واکسن 6ماهگی داشتی با مامانی رفتم بهداشت نمیدونستم 2 تا واکسن داری یکمی گریه کردی ولی زود ارام شدی وتو راه خونه خوابت برد وقتی بیدار شدی 2 برار وزنت استامینوفن بهت دادم ولی تا 3 روز کاملا تب داشتیولی خب رفت دیگه تا 1 سالگی انشالله دیگه باید برم دوستداشتنی من عشقتم میبوسمت ...
5 اسفند 1393

دوباره واکسن...............

واکسن 4 ماهگی شما روز 28 اذر بود که جمعه بود افتاد به شنبه  یعنی 29 الحمداللاه خوب بود بهتر از اون دفعه  وخدا را شکر که 1 بود ولی تو خیلی گریه کردی ولی وقتی اومدیم خونه تقریبا 1 ساعت خوابیدی وبعد هم کلی بازی کردی ولی تب خیلی کردی تا ساعت 11 صبح فردا یعنی 24 ساعت ت داشتی ولی خدا را شکر که تمام شد
3 دی 1393

پوزش از نبودنم ...

دختر نازم تقریبا 1 ماهی نتونستم برات پست جدید بزارم چن به چندتا مرسم عظیم خوردم ونت قطع شد ه بود  حالا برات میخوام بگم چه مراسم های بود اول از همه اثاث کشی بود که از خونه ی مامانی اینها  اومدیم خونه خودمون  سخت بود با وجود تو ولی بالاخره تمام شد  وبعد شروع محرم که دهه سوم محرم مامانی ( مامان خودم)  اینها 10شب روضه داشتندما فقط صبح تا ظهر خونه بودیم  بعد از ناهار استراحت بابا میرفتیم اونجا و2 روز بعد ار مراسم پدر بزرگم فوت کرد  که چند روزی در گیر مراسم ختم بودیم  انشالله با یک سری عکسهای خوشگل دفعه ی بعد میام میبوسمت  دختر نازم بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو...
10 آذر 1393

درد ناک ترین روز زندگیم

28مهر شما شدی 2 ماه یعنی روز واکسنت سر کلاس فقط به فکرنو بودم که چقدر گریه میکنی منم که طاقت گریه های شما را ندارم باید چه کار کنم وای درست همونجوری که فکر میکردم خیلی گریه کردی منم داشتم همپای تو گریه میکردم  وقتی تو اروم شدی متوجه نگاه دیگران به خودم شدم ولی اصلا برام مهم نبود مهم تو بودی که پاهات درد میکرد وقتی اومدیم خونه 2برار وزنت  قطره استمینافون بهت دادم الانم داری گریه میکنی باید بیام پیشت  ولی الان که 2 روز میگزره خوب شدی عزیز مامان .................. ...
30 مهر 1393